تبليغاتX
کوچولو موچولو

کوچولو موچولو

کوچولوی من زود باش بیا منتظرم

زبان بچگی

هویار یکسالو سه ماهه راه افتاد ۱۰ ماهه بود که چهاردستو پا رفت اولین دندونش تو ۱۰ ماهگی در اومد چنتا کلمه ای هم صحبت میکنه مثلا دد  کت منظورش گربه هست به امیرمحمد پسر خالش میگه امممهه به حمام میگه حعوووووووومم به دست زدم میگه د  و......  به قایم باشک میگه تته

 

http://www.pic.iran-forum.ir/viewer.php?file=r50iojdv1kwk8sqk8gh.jpg"> src="http://www.pic.iran-forum.ir/images/r50iojdv1kwk8sqk8gh_thumb.jpg" border="0" alt="r50iojdv1kwk8sqk8gh.jpg" />

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

دوستش دارم

خیلی وقت بود که به وبلاگم سر نزده بودم یک کمی برای نوشتن کم حوصله هستم ولی از این به بعد سعی میکنم بیشتر بیام هویار من الان یکسالو پنج ماهشه حسابی شیطون شده با تمام وجود دوستش دارم عشق بین مادرو فرزند توصیف ناشدنیه
+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

عکس هویار محرم 89

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط عاطفه  | 

واکسن 6 ماهگی

دیروز پسرمو بردم واکسن ۶ ماهگی زد خیلی درد داشت و بعد از اون تب کرد بمیرم الهی دیشب تا ۵ صبح به خاطر تب شدیدش بیمارستان بودیم براش شیاف گذاشتم بهتر شد دوباره صبح تب کرد بازم شیاف گذاشتم حالا باز تبش پایین اومده آخیش تا یکسالگی فعلا راحته پاش اینقدر درد میکنه که تا دستمو نزدیک پاش میبرم گریه میکنه پسرم الهی زودتر خوب بشی

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

پایان ماه ششم

هویار ۳ روز دیگه ۶ ماهش پر میشه میره تو ۷ ماه هرچند که پایان ۶ ماه باید غذای کمکیشو شروع کنم ولی الان یک ماهی هست که غذارو براش شروع کردم در حال حاضر فرنی سرلاک و سوپ میخوره خیلی بازیگوشه هر بار که میخوام بهش غذا بدم ۴۵ دقیقه ای طول میکشه تا یک کاسه تموم بشه خلاصه با آقا هویار جریاناتی داریم خیلی شیرین شده یک کم که هیجانی میشه جیغ میزنه و زودی دستاشو میکنه تو دهنش باباش کلی باهاش بازی میکنه هویار هم عشق میکنه قربونش برم
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

غذای کمکی

چند روزی هست که آقا هویار غذای کمکی میخوره البته خیلی زود شروع کردم ولی خوب به خاطر اینکه ایشون بازیگوش تشریف دارن وشیر کم میخورن منو مجبور کردن که بهشون فرنی بدم ظاهرا خیلی هم دوست داره ناراحتم از اینکه شیر کم میخوره نسبت به هم سنهای خودش خیلی وزنش کمتره ولی خوب بازیگوشه دیگه چکارش میتونم بکنم فکر میکنم از ۲۶ تیر بود که فرنی دادنو شروع کردم پسرم دوستت دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

شیرین عسل

پارسال این موقعها بود که پسرم چند روزی تو دلم جا خوش کرده بود و مامانی خبر نداشت حالا یکسال از اون موقع میگذره وای که چقدر دوستش دارم و چقدر دوست داشتنیه به خصوص این روزها که حسابی شیرین شده وقتی میخواد بخنده قهقه میزنه و دل منو باباشو میبره  وقتی میخواد جلب توجه کنه جیغ میزنه خیلی خوردنی شده تمام وقت زندگیمو این کوچولوی خوشکل پر کرده با وجود هویار هیچ کمبودی دیگه تو زندگیم ندارم خدارو به خاطر الطافش شکر میکنم که این همه نعمت به من داده
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

تیکر سنی هویار

Lilypie - Personal pictureLilypie First Birthday tickers
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط عاطفه  | 

خاطره زایمان

۲۲ بهمن بود که منو همسری  و مامانم از بوشهر به سمت شیراز حرکت کردیم برای اینکه برم دکتر تاریخ زایمانم مشخص بشه و شیراز بمونم تا زمان زایمان وقتی از بوشهر حرکت کردیم حس عجیبی داشتم بغض گلومو گرفته بود و فکر اینکه این آخرین باری هست که ما بدون بچه مسافرت میکنیم یک جورایی دلتنگم کرده بود ولی خیلی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم گریه نکنم خلاصه بعد از اینکه رسیدیم شیراز به خاطر اینکه چند روز تعطیلی به خاطر ۲۸ صفر و شهادت امام رضا و ۲۲ بهمن بود نتونستم بلافاصله دکتر برم تا اینکه ۲۵ بهمن روز یکشنبه با علیرضا رفتم دکتر و تاریخ ۴ اسفند بهم داد البته اولش گفت ۶ اسفند گفتم دیره بعد گفت ۱ اسفند گفتم زوده چون خونمونو هنوز تحویل نگرفته بودیم و قرار بود ۲ اسفند تحویل بگیریم خلاصه دوشنبه ۲۶ بهمن علیرضا برگشت بوشهر چو نکار داشت و آخر سال بود حسابی سرشون شلوغ بود و ۳ اسفند آخر شب اومد هممون رفتیم خونه عمه تا صبح بریم بیمارستان تا ساعت ۳ شب بیدار بودیم بیمارستان گفته بودن ساعت ۶ صبح باید اونجا باشم ۵ از خواب بیدار شدیم و رفتیم دنبال خاله و مامان بزرگ رفتیم بیمارستان اونجا منو بردن توی یک اطاقی که اسمش اطاق آمادگی بود لباس دادن پوشیدم سرم بهم وصل کردن ساعت ۷ بود که گفتن بریم به سمت اطاق عمل اون موقع با همه خداحافظی کردم مامانم خیلی نگران بود من یک جوری رفتار کردم که کسی ناراحت نباشه وقتی رفتم طرف اطاق عمل دکتر ارسلان زاده را دیدم احوالپرسی کردیم و با یک خانمی داخل اطاق عمل رفتی خوابیدم روی تخت لباسامو در آوردم همون خانوم روی شکمم بتادین زد که خیلی سردم شد اینقدر سردم بود که میلرزیدم بعدش یک پارچه داغ گذاشتن رو شکمم که کمی بهتر شد  سوند وصل کردن که خیلی راحت بود بعدش تیم پزشکی اومدن دکتر بیهوشی یک ماسک بهم داد گفت بگیر جلوی بینیت وقتی گرفتم تقریبا ۳۰ ثانیه بعدش بیهوش شدم وقتی به هوش اومدم درد خیلی کمی احساس میکردم که همون موقع یک نفر بهم گفت یک پسر خوشکل خدا بهت داده دیگه نفهمیدم پی شد تا اینکه چشممو که باز کردم دیدم تو بخش هستم هویارو آوردن پیشم تا یکساعت پیشم بود بعدش بردنش بخش سی سی یو نوزادان چون گریه نکرده بود ریش باز نشده بود من اصلا نگران نبودم خیالم راحت بود خلاصه تا فردا تو بیمارستان بودم بعدش مرخص شدم در کل زایمان خوبی داشتم راستی هویار ساعت ۷:۴۵ به دنیا اومده بود امیدوارم خدا دل همه منتظرارو شاد کنه  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 6:15 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

عکس هویار

gif maker
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

سفر به شیراز جهت آماده شدن برای زایمان

پسرم نمیتونم باور کنم که تنها چند روز دیگه به ورود شما مونده یعنی چیزی کمتر از ۱۵ روز دوست دارم این روزها با یک چشم به هم زدن بگذره و من بتونم شمارو به زودی ببینم یعنی میتونم برگردم و عکستو تو وبلاگم بذارم امشب میخواستیم با بابایی و مامان جون بریم شیراز تا یواش یواش خودمونو برای ورودتون آماده کنیم که من با رفتن مخالفت کردم و قرار شد فردا بریم این شبها عموشاهرخ سفره داره و شیراز همه سرشون به کارشون گرمه من با این وضعیت حساسیتی که دارم نمیتونم جایی باشم که راحت نباشم پسرم تا چند روز دیگه خونه خودمون شیراز آمادست وشما بعد از بیمارستان به خونه خودمون میری وای که چقدر راحته  درسته دورمون خیلی شلوغ میشه ولی همین که تو خونه خودمون هستیم ارزش داره پسرم پمپرزهاتم از دبی رسیدن خدارا شکر تا ۳ ماه مشکل برای پمپرز شما نداریم به خاله آزاده هم امروز زنگ زدیم گفت کلی لباس خوشکل دیگه براتون خریده چقدر شما خوش به حالیتونه همه به فکرتون و منتظر ورودتون هستن 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

شمارش معکوس

پسرم یواش یواش میخوای بیای و با وجود گرمت زندگیمونو شیرین تر کنی میدونی چند روز دیگه مونده قدم رو چشم منو بابایی بذاری کمتر از ۲۰ روز میدونم که جات حسابی تنگ شده دوست داری زودی بیای بیرون عزیزم دست من نیست من که دوست دارم این چند روز مثل برق بگذره و من شمارو ببینم تا نبینمت باورم نمیشه که من مامان شما هستم این شبهای آخر همش خوابتو میبینم وای که چقدر نازی چقدر دوست داشتنی هستی بابا هم دلش یک ذره شده که ببینتت همش میگه پسر من شبیه خودمه  هر وقت به شکم مامان لگد میزنی بابایی میگه پسرم دلش میخواد هر کاری دوست داره انجام بده در ضمن بابا داره خیلی تلاش میکنه که همه چیز برای ورود شما مهیا باشه مامان جون هم فردا صبح از تهران میاد بعد با هم قراره چهارشنبه بریم شیراز خاله آزاده هم از کویت کلی لباس قراره برات بخره هر وقت زنگ میزنم بهم میگه چی برات خریده میدونی خاله بهت چی میگه ؟ (خاله پسری)هر وقت باهاش صحبت میکنم میگه خاله پسری چطوره؟ عزیزم همه بی صبرانه منتظر ورود شما هستیم میشه این چند روز بگذره و من شمارو تو بغلم بگیرم و وجودتو احساس کنم؟ کوچولوی من الان شما ۳۵ هفته و ۳ روزتون هست تا آخر ۳۸ هفته باید صبر کنی
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط عاطفه  | 

وسایل گل پسرم آقا هویار

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

جشن سیسمونی

 پسر خوشکل مامانی ۷ آذر روز پنجشنبه جشن سیسمونی شیراز خونه مامان جون بود  البته من هیچ کدوم از لباسات و وسایلهاتو نبرده بودم  که نشون بدم چون سخت بود که از اینجا ببرم تو این جشن مامان جون زحمت کشیده بودن غذا درست کرده بودن و ۱۰۰ نفر مهمون دعوت کردن و به خاطر اینکه شما میخوای قدم رو چشم ما بذاری و به این دنیا بیای براتون جشن گرفتن خیلی خوش گذشت خودتون باید متوجه شلوغی شده باشین خیلی خوش گذشت من و بابایی بی صبرانه منتظریم شما تشریف بیارین و خونمونو با وجودتون گرم گرم کنی فقط جای شما تو زندگیه شیرینمون خالیه
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

هفته 21

۲۹/۷/۱۳۸۸ به تجویز بهداشت رفتم سونو و در سونو همه چیز خوب بود فقط گفت کلیه های نی نی کمی ادرار داخلش مونده و تا این حد طبیعی هست ولی بیش از این خوب نیست و بهم گفت در سونوهای بعدی حتما این مسئله باید چک بشه ولی نمیدونم چرا اینقدر خیالم راحته و اصلا در این مورد استرسی ندارم همه چیزو میسپارم به خدا
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط عاطفه  | 

پسمل خوشکل مامانی

امروز میتونم بگم هم خوب بود هم بد بد به خاطر مشکلی که برام پیش اومد که فکر کردم برای نی نی مشکلی پیش اومده و خوب به خاطر اینکه جنسیت نی نی مشخص شد امروز صبح رفتم سونو بهم گفت نی نی پسره و همه چیزشو بهم نشون داد وای که چه لحظه ای بود صدای قلبش هم شنیدم قربونش برم دکتر گفت سالمه و مشکلی نداره فقط باید استراحت کنم دهنش هم باز کرده بود دکتر گفت شاید الان ببنده که بستش وای خدا چه لحظه ای بود الان احساسم نسبت به نی نی بیشتر شده یک احساس جدید امروز بهداشت هم رفتم و تشکیل پرونده دادم خدایا به خاطر همه الطافت شکر
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

سوغاتی نی نی از مشهد

این نی نی ما هنوز نیومده سوغاتی گیرش اومده مادر همسایمون هفته پیش رفته بود مشهد برای فینگیلی لباس آورده جالب اینجاست که پسرونه هم هست بهم میگه بچت پسر!اینم عکس لباسش

http://www.img98.com/images/kbk0mzx4tyr3b88nnh41.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

اینم عکس از بالشتی که مامانم دوخته

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

باور من

دوست دارم هر چی زودتر صدای قلب نی نیو با گوشیهایی که تو مطب دکتر هست بشنوم کی اون لحظه زیبا میاد خدا جونم میشه این ۹ ماه به خوبی به پایان برسه و من بتونم کوچولوی نازمو بغل بگیرم و با تمام وجود احساسش کنم همش فکر میکنم خوابم و هنوز نتونستم باور کنم خدایا دل همه منتظرارو شاد کن 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط عاطفه  | 

دوختو دوز برای بارداری

مامانم هفته پیش خونمون بود  از چهارشنبه دوهفته پیش تا دوشنبه هفته پیش این چند روزی که خونمون بود خیلی خوب بود و من تنها نبودم برام بالشت بارداری و مانتو بارداری دوخت و بالاخره دوشنبه با هم رفتیم شیراز عمه از مکه اومده بود دوشنبه ۲۰ مرداد ما دوروز شیراز بودیم و چهارشنبه آخر شب برگشتیم بوشهر وقتی اومدم خونه جای مامانم خیلی خالی بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط عاطفه  | 

تیک تیک

امروز رفتم سونوگرافی برای ضربان قلب کوچولو موچولو دکتر بهم گفت ضربان نرمال و طبیعی هست ولی یک کیست دارم که باید خیلی مواظب باشم خدایا شکرت به خاطر همه ی الطافت
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط عاطفه  | 

فرشته کوچولو موچولو

بالاخره بعد از چند سال تلاش من مامان شدم البته در کمال ناباوری ۱۷ تیر وقت دکتر داشتم که دوستم معصومه اومده بود خونمون و به من اصرار کرد بیبی چک بذارم منم با اصرارش قبول کردم که در کمال ناباوری بیبی چکم مثبت شد و من باردار بودم فردای اون روز یعنی ۱۷ تیر به شیراز رفتیم و اونجا آزمایش دادم همون روز هم دکتر رفتم که بعد از سونو بهم گفت هیچی معلوم نیست و باید جایی که من میگم آزمایش بدی و ده روز دیگه بیای که میشد ۲۷ تیر منم در همین روز دوباره رفتم البته قبلش اومدم بوشهر برای اطمینان بیشتر آزمایش دادم که اونم مثبت بود خلاصه ۲۷ تیر که رفتم گفت بارداری و باید دوهفته دیگه یعنی ۱۱ مرداد بیای منم اومدم بوشهر و اینجا تشکیل پرونده دادم و حالا دکتر برام آزمایش نوشته که برم انجام بدم و همینطور سونو که ۵ مرداد باید سونو بشم تا صدای قلب فرشته ی کوچولومو بشنوم ولی من ۵ مرداد نمیرم میذارم چند روز دیگه بگذره ۸ مرداد میرم تا دیگه حسابی مطمئن بشم خیلی خوشحالم دکتر شیرازمو میخوام عوض کنم ولی هنوز تصمیم قطعی نگرفتم پیش کی برم از خدا میخوام که هر کسی که منتظره دلشو شاد کنه آمین
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

امید ناامید

چند وقت پیش تو پست 15 خرداد اومدم نوشتم که برای این چهار ماه خیلی امیدوارم ولی همه این امیدواریها الکی بود و آب از آب تکان نخورد دکتر گفته بود اگه باردار نشدم باید برم پیشش که رفتم ولی دکتر تشریف نداشتن با اینکه از قبل وقت گرفته بودم حالا بهم وقت داده برای 17 تیر این دفعه هم برم ببینم چی میشه ولی اینبار دیگه به خودم امیدواری نمیدم دوست دارم بیخیال بشم ولی.....
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط عاطفه  | 

تولد

امروز تولد ۲۶ سالگیم بود از صبح همین طور تلفونمون زنگ میخورد و گوشیو که بر میداشتم میگفتن تولدت مبارک دوست و آشنا و خواهر و مادرو.... همسر محترمه که از دو سه روز قبل به فکر تولدم بود و دایم یادآوری میکرد فکر کنم از ترس اینکه یادش بره دایم به زبون میاورد که نکنه امروز یهو یادش بره آخه سال اول ازدواجمون به خوبی یادش هست که تو لدم یادش نبود من چکار کردم دیگه هرگز یادش نرفته وای از دست این زنها مردا به چه روزی افتادن در هر صورت از همگی ممنونم به خاطر اینکه یادم بودن از همسری هم تشکر میکنم به خاطر کادوی خوبش راستی همسری میخواست منو امشب شام ببره بیرون که مهمون برامون اومد اشکال نداره فردا  به جاش میریم 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط عاطفه  | 

تقدیر

باز هم این بار دست تقدیر مرا یاری نکرد ۲۵ اسفند ۸۷ رفتم آزمایش دادم جواب آزمایش منفی بود و با کلی ناامیدی به خونه برگشتم ولی از یک چیز دیگه خوشحال شدم که اینو نمیتونم اینجا بنویسم ولی این ماه هم فکر نکنم خبری باشه امیدی ندارم
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

امیدوارم

شنبه ۱۰اسفند سال ۱۳۸۷ وقت دکتر داشتم این دفعه هم احساسم مثل دفعه های قبل بود اما این بار نظر دکتر با دفعه های قبل فرق میکرد بهم امیدواری داد و گفت تا ۴ ماه آینده امیدوار باش که باردار بشی اگه نشدی اونوقت بیا حالا من این ماه خیلی امیدوارم و از خدا میخوام که این آخرین درمانم برای بارداری باشه خیلی امیدوارررررررررممممممممممممممممممممممممممممممممممم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

صبر من

ای خدا صبر هر آدمی حدی داره

صبر من لبریزتر از لبریز شده

آتش عشقم آتشی تر از قبل شده

آخر تا کی صبر تحمل باید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط عاطفه  | 

تقدیم به همسرم

بوسه میزنم بر دستانت نگاه می کنم بر چهره زیبایت

 نوازش می کنم قلب سرشار از محبتت را

می دانم که وجودت تنها سرمایه زندگی من است

 بی تو بهانه ای برای زنده ماندن ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط عاطفه  | 

مینویسم برای موجودی که مدتهاست مرا در انتظار گذاشته

دلم هوایت را کرده بهانه دیدنت را می گیرد

 این روح آشفته وتشنه را یاری کن

و با وجودت سیرابم کن چشم به راه توام

 تا بیایی و شبهایم را از غم برهانی

 بیا و غربت دیرینه قلبم را بزدا 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 2:4 قبل از ظهر  توسط عاطفه  | 

امیرمحمد شیطون و خوشکله خاله

این عکس امیر محمد پسر خواهرمه امیر محمد فوق العاده شیطون و دوست داشتنیه شیطنت از قیافه ی خوشکلش میباره امیر فقط یک خاله داره ولی از خالش زیاد راضی نیست چون خالش با دلش راه نمیره بعضی وقتها خالشو خیلی دوست داره چون اون روز به حرفاش گوش داده امیر محمد دائم دوست داره باهاش کشتی بگیرم ولی امان از دل خاله که خیلی حوصله نداره چه خاله ی بدی داره این امیر محمد ولی خالش عاشق شیطنت های امیر محمد عشق می کنم وقتی می بینم امیر محمد اذیت و شیطونی می کنه دوستش دارم هوارتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط عاطفه  |